|
|
به نام نامی حضرت دوست که هرچه داریم و هست از اوست
سلام دوستان عزیز ... امیدوارم که حالتون خوب باشه ...
متن جدید رو چند قسمتی نوشتم ...
اول داستان الهام بخش !!!
آره داستان ... خیلی از ما ادمها تا اسم داستان رو می شنویم میگیم مگه ما بچه ایم که داستان بخونیم ؟ یا بعضی ها که داستان میخونن واسه اینه که هنوز اون طبع کودکیشون رو همراه دارن و دارن باهاش زندگی میکنن !!! اما روی سخن ما کسانی هست که از داستان عبرت میگیرن ...
بهتر بگم ... ما به جای لالایی برای بچه ها داستان میخونیم تا خوابشون ببره !!!
اما برای ما بزرگترها درست برعکس ... داستان میخونیم تا از خواب بیدار بشیم !!!
آره از خواب غفلت بیدار بشیم... به خودمون بیایم و به زندگیمون سر وسامانی بدهیم و از نعمات خدای مهربون به درستی استفاده کنیم .
...
روایتی که انتخاب کردم ... از کتاب " خودسازی ( تزکیه و تهذیب نفس ... اثر حضرت آیت الله ابراهیم امینی هست "" و دستور العمل حضرت امام علی (ع) برای سالکین طریق عشق الهی .
...
نوف مي گويد : امير المومنين علي (ع) راديدم كه با سرعت مي رفت ، عرض كردم : مولاي من كجا مي رويد
فرمود : نوف مرا به حال خود بگذار ، زيرا آرزوهايم مرا به سوي محبوب مي برد ، عرض كردم : مولاي من آرزوهايت چيست ؟
فرمود : آنكس كه بايد آروزهايم را بداند مي داند ، و نيازي به بيان آنها براي ديگري نيست .
مقتضاي ادب اين است كه بنده ي خدا غير او را در نعمت ها و حاجتها شريك قرار ندهد ، عرض كردم : يا اميرالمومنين من از غلبه ي هواي نفس و طمع به امور دنيوي بر خودم مي ترسم ؟ فرمود : چرا از نگهدارنده ي خائفين و پناهگاه عارفين غافل هستي ؟ عرض كردم او رابه من معرفي كن ...
فرمود : او خداي بزرگ است كه با تفضلات او به آرزويت مي رسي . با همت خود به او توجه كن و آنچه را در قلبت وارد مي شود خارج ساز و اگر اين امر بر شما دشوار آمد من ضامن آن هستم ؟! به خدا بازگرد تمام توجهت را به سوي او معطوف بدار .
... خدای سبحان مي فرمايد :
به عزت و جلال خودم سوگند : اميد آن كس را كه به جز من اميد داشته باشد قطع مي كنم . لباس خواري و ذلت را بر او مي پوشانم و از قرب خويش دورش مي گردانم .
از ارتباط با خودم او را قطع مي كنم و يادش را مخفي مي نمايم .
واي به حال او آيا در مشكلات به غير من پناه مي برد ؟ در حالي كه حل مشكلات به دست من مي باشد . آيا به غير من اميد دارد در حالي كه من زنده و جاويد هستم .
آيا در حل دشواريها به درب خانه بندگان مي رود ؟ در حالي كه درب خانه آنها بسته است ، آيا درب خانه مرا رها مي كند در حالي كه باز است ؟
چه كسي به من اميد داشته و اميدش را قطع نموده ام ؟ اميد بندگانم را به خودم بسته ام ، و آن را برايشان نگهداري مي كنم ، آسمان را از كساني پر كرده ام كه از تسبيح من خسته نمي شوندو به فرشتگان گفته ام كه درهاي بين من و بندگانم را هيچ گاه مسدود نسازند .
آيا كسي كه مشكل برايش پيش آمده نمي داند كه جز به اذن من كسي نمي تواند آن را حل كند ؟ چرا بنده در خواسته هايش به من رجوع نمي كند با اينكه آنچه را نخواسته بود عطا كردم ؟!
چرا از من سوال نمي كند و از غير من سوال مي كند؟ آيا تصور مي كني كه ابتدا به بنده ام عطا مي كنم ولي اگر سوال كند او را محروم سازم ؟ آيا من بخيل هستم كه بنده ام مرا بخيل مي داند ؟ آيا دنيا و آخرت در دست من نيست ؟
آيا كرم و جود از صفات من نيست ؟ آيا فضل و رحمت در دست من نيست ؟ آيا آرزوها به سوي من منتهي نمي شود ؟ كيست كه آنها را قطع كند ؟
به عزت و جلال خودم سوگند اگرخواسته هاي همه ي مردم دنيا را جمع كنم و به هر يك از آنان به مقدار خواسته همه بدهم ذره اي از ملك من ناقص نخواهد شد . آنچه از جانب من عطا مي شود چگونه نقصان مي پذيرد ؟
چه فقير و بيچاره است كسي كه از رحمت من مايوس باشد ؟ چه بيچاره است كسي كه نافرماني كند ، كارهاي حرام را مرتكب شود و حريم مرا نگه ندارد و طغيان كند .
خدا در قرآن مي فرمايد : قسم به نفس و آنچه او را نيكو و معتدل بيافريد و راه انحراف و تقوا را به او الهام نمود . همانا رستگار شد كسي كه نفس خويش را تزكيه نمود و زيانبار شد كسي كه او را آلوده ساخت . (سوره مبارك شمس آيه9 )
.........................................................................
وقتي كه تنهاي تنها ميشي ، وقتي كه دوستات اونهايي كه نيازمند ياريشون هستي ، در حساس ترين نقطه رهات مي كنن ، وقتي توي دست همون ها كه پشت گرمي محسوبشون مي كردي خنجري مي بيني ، وقتي زيرسنگي كه به استواريش سوگند مي خوري و تكيه گاهش مي شمري ماري خفته مي بيني كه در تكان حادثه از خواب جهيده ، وقتي كه امواج امتحان خاشاك دوستي هاي سطحي رو مي ربايد و لجن متعفن خود خواهي و منفعت طلبي رو عريان مي سازه ، وقتي كه هيچ دستي براي دوستي گشاده نمي شه ...
يك ملجاء و اميد و پناهگاه مي مونه كه هيچ حادثه اي نمي تونه اون رو از تو بگيره ، اون حتي در مقابل بدي هاي تو خوبي مياره و به زشتي هاي تو پرده ي اغماض مي افكنه ... اگه بدوني كه محبت و اشتياق او به تو چقدره ، بند بند تنت از هم گسسته مي شه ...
پس چرا در انتها به او برسي ؟! ...
از او آغاز كن ! ...
پيش و پيش ازهمه خدا رو دوست بگير و ملاك و شاخص دوستي هات قرار بده ، هر كه به خدا نزديك تر و صفات خدايي در او متجلي تر ، دوست تر و صميمي تر ...
و تو كه چنين دوستي و رفاقتي مي طلبي ، خود پيش از ديگران به خلق و خوي الهي آراسته تر مي شوی ...
دلت هميشه گرم خدا باد ... انشاءالله .
.............................................................
سخن نویسنده وبلاگ "محمد"با شما دوستان عزیز :
( اگه میخوای درد دل منو بخونی بیا تو)
با تشکر "محمد"
www.akharin-zemzemeh.blogfa.com
خـلـد گـر بـه پـا خـاری آسـان درآیـد چـه سـازم بـه خـاری کـه بـردل نشیند
بـنـازم بــه بــزم محبـت کــه آنـجــا گــدایــی بــه شــاهــی مـقـابـل نشیند
بــه دنـبـال محمل چـنــان زار گـریـم کـه از گـریـه ام نـاقـه در گــل نشیند
مـرنـجـان دلـم را که ایـن مرغ وحشی زبـامـی کـه بـرخـاست مشکـل نشیند
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست
خدايا من خودم رو به تو مي سپارم ، اختيار من در دست توست ، من سر سپرده ي تو هستم خدا جونم ...
هرجا كه رفتم و در زدم و آزمودم ، به نتيجه اي نرسيدم بل به اين باور رسيده ام كه :
شرط تسليم اين ني كار دارز
من باز نمي ايستم به حركتم ادامه مي دهم ... اين حرفها آرامش قلبي عظيمي در دلم به وجود مياره كه پيمودن اين مسير رو براي من آسون تر ميكنه ...
پس با افتخار ميگم :
رونـدگــان طـريـقــت ره بـــلا سـپــرنــد
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
خدايا من اعتراض نميكنم ، چون و چرا نميكنم ، من بيچاره ام ... اما عاشق توام !
خدايا من ميخواهم بيشتر از اين عاشقت باشم و دوستت داشته باشم ...
آنـكــه مسـلسل نـمـود طـره ي لـيـلي
خواست كه مجنون اسير سلسله باشد
شعر و شعار من اينه خدا :
اگـر مـرا رهـا كنـي تـورا رهـا نميكنم
وگر سرم جدا كني چون و چرا نميكنم
خدايا ...
ترسم آن نيست كه در بند كني صيدي را
ترسم آن است كه از قيد خـود آزاد كنـي
خدا رحمم فرما ، قابليت حضور ندارم ، ذره پروري كن ! بال و پر شكسته ام ، به فريادم رس !
به حق دوستي و قرابت از تو ميخواهم كه آنچه كه طاقتش را ندرام بر من بار نكني
و اگر ميل شنيدن ناله و زاري مرا داري ، كه داد و بيداد من بلند شود پس :
من نه آنم كه به جور از تو بنالم ، حاشا
چاكـر معتقد و بنـده ي دولت خواه توام
و اگر نه اينهاست ، پس اينه كه :
عهد كــردي كـه بسـوزي زغـم خـويـش مرا
هيچ غم نيست تو مي سوز كه من مي سازم
عجز و ناتواني تمام وجودم را فرا گرفته ، در اين حال غريب دعا ميكنم ، فرياد ميزنم كه تنها ملجا و پناهم تو هستي يا خدا
اگر چه شرمنده توام .
خدايا وقتي به تو پناه ميبرم خودم را همچون كودكي ميبينم كه به مادرش پناه ميبرد وقتي كه مادرش او را تنبيه يا دعوا كرده !
و در همان حال همچون كودك كه به خاطر تندي مادر اشك ميريزم و با شتاب به آغوشت مي شتابم و در دامانت آرام ميگيرم :
هستم چون طفلي به پيش والده
وقت قهرم دست هم در وي زده
خود ندانم كه جز او ديار هست
هم ازاومخمورم وهم ازاومست
مادرم گر سيلي اي بر من زند
هـم بـه مادر آيـم و بـر وي تند
از كسي يـاري نخواهـم غيـراو
اوسـت جـملـه مهـراو و خيـراو
...(( يا سيدي منك هربت اليك )) خدايا من از تو به سوي تو مي آيم از هجر تو و دوري تو به قرب و وصالت . از صفات جلالت به صفات جمالت ، اگر چه جلال تو پيچيده در جمال توست ...
من از اينكه در كنار من هستي احساس آرامش ميكنم و احساس قرب و نزديكي .
احساس عجيبي دارم ... نااميد نيستم اما حال دعا دارم ، احساس ميكنم هر دعايي بكنم مستجاب ميشود !
من ميخواهعم به سوي تو در حركت باشم من نميخواهم از تو دور باشم ... وقتي وقتي گناه ميكنم و پشيمان ميشوم وشرمنده به سوي تو بازميگردم وقتي به ياد ايام هجر و فراق تو مي افتم تو دلم زمزمه ميكنم :
ماهي كـه در زلال بيكـران درياست قـدر آب چـه مي دانـد ؟
بيچاره ، ماهي اي كه روي شنها مي غلتد و تمنهاي آب دارد
يا بهتر بگم :
چـنـد روزي گـر زپيشـم رانـده است
چشم من در روي خوبش مانده است
تـا دهـد جـان را از فراقش گـوشمال
جـــان بـدانــد قـــدر ايــام وصــال
آره اون وقت هست كه قدر وصال رو ميفهمم و بيشتر از هر لحظه دركش ميكنم !
تا نسيت غيبتي نبود لذت حضور
خدایا تو را به خاطر نعمتهای بیشمار که با ما دادی شکر میکنم ، اگر فراموششان کردم یا عادت کردم تو رحیمی تو ببخش .
وقتی بلایی سرم میاد تازه یادم می افته که غرق چه لطف هایی بودم و قدر ندانستم !
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
خدایا تو این نعمت رو به من بده که قدر نعماتت رو بدونم و ارزش و بهایشان و قدر شناس باشم ، جوری که وقتی دوباره نعمتی به من عطا میکنی و درهایی رحمتت رو به روی من باز میکنی این بار بدونم چه گوهری به من لطف کرده ای و دیگه نگذارم با بی قدری و نا شکری بر این گوهر جفا شود !
این بار وفادار بمونم که تو وفا به من آموخته ای :
من نخواهم عشوه ی هجران شنود
آزمـودم چـنـــد خـــواهـم آزمــود
خدایا من از این حرکت به سوی تو راضی هستم اما هجران و فراقت من رو به افت و خیز های فراوان وا می داره !
پس برای اینکه بتونم سختی این ایام دوری رو تحمل کنم دائما خودم رو محک میزنم که دنبال چه چیزی هستم ؟ به کجا میخوام برسم ؟
و نهایت آرزویم چیست؟
خدایا از شر شیطان و نفس سرکش به تو پناه میبرم که لحظه ای امانم نمیدهند ! اما آرزوی وصل تو همه ی این وساوس رو خنثی میکنه و باعث میشه صادقانه در اهدافم نظاره کنم و ببینم و بفهمم که دنبال چه هستم ؟ و هدف رو تو دلم ثبت میکنم !
تثبیت و درک این اهداف الهی گام مهمی هستند در عزم و جزم من و در نهایت از ته دلم دعا میکنم و از تو میخواهم :
آن یــار نکـوی مـن بگــرفت گـلــوی مــن
گفت که چه میخواهی گفتم که همین خواهم
من تـاج نمی خـواهم من تخـت نمی خـواهم
در خـدمتـت افـتـاده بــر روی زمین خواهم
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه از این یوسف که من درپیرهن گم کرده ام
چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در پیش پای خویشتن گم کرده ام
چون نفس از مدعای جستجو آگه نیم خدا
این قدر دان که چیزی هست و من گم کرده ام
از زبان دیگران درد دلم باید شنید
کز غم هجران چو نی راز سخن گم کرده ام
شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست
چون پر طاووس خود را در چمن گم کرده ام
کارامروزم نیست که بغض می کنم به حرفهایی که نمی فهممشان!
لج میکنم باخاطره هایی که نمی خواهمشان!
ومی شکنم
زیربارنگاههایی که نمی شناسمشان!
تومی دانی٬
چرافاصله اینهمه دور و
گریه اینهمه فراوان و
خانه اینهمه سوت و کوراست؟
تو می دانی
چه شدراه دریا را گم کردیم؟
چه شدنفسهایمان بوی غربت گرفت؟
ازمن نپرس!!!
من سالهاست تنها چشمان تورا می خوانم.
بامن از دریا
ازباران
ازخواب خوش کبوتران مهاجر
بامن از هرآنچه در سینه داری سخن بگو.
من نیزخواهم گفت.
برایت ازدل بیقرار و
پای جامانده در راه و
خوابهای بی توکابوس و
هرآنچه در سینه دارم خواهم گفت.
خواهم گفت:
عطردریا که در کوچه می پیچد
می فهمم آمده ای.
واعتراف خواهم کرد:
چشمان تو اگر نبود
کافر می شدم به خدایی که سیاه را آفرید!