|
|
میتونم یه سوال بپرسم؟چرا فکر میکنی مجبور بودی طبق برداشت خودت نظر بنویسی؟ خودت خواستی نه اینکه مجبور باشی ... من روشن حرف میزدم ومینوشتم...اما دریغ از یک چراغ سبز از طرف شما .
من قصد آزار کسی رو نداشتم و ندارم ! پس مطمئن باشید غرضی نداشتم از حرفام.شما با بقیه فرق میکنید ! بقیه ای که میگید وبلاگ دارن و من در وبشون نظر نوشتم و اونا هم اومدن و نوشتند.بقیه آشنا نیستند فقط یک رهگذر هستند! شما آشنا هستید . من نمیتونم به شما به چشم بقیه نگاه کنم ... اما میدونم قصدی جز زیارت قبول نداشتید.
چرا اینجوری حرف میزنید.. توهین ! کوتاه بیاین...کدوم توهین...کمی مثبت تر نگاه کنید.
من از وقتی وب نوشتم تا کسی رو نمی شناختم یا وبشو نمی دیدم جواب نمیدادم...هرکی نظر میداد من براش نظر نوشته بودم...بهتر بگم شما اولین شخص ناشناسی بودین که نظر نوشتین...چطور انتظار دارین قبول میکردم همینجوری اتفاقی اومدین و این سوالات رو می پرسیدین.. یادتون رفته؟ : آیا سه سال ... چرا دیگه ... و ... پس اصرارم بر شناختنتون همین بود که اگر شما میبودی که بودی ! توهین وجسارتی نکنم.. پس بهتر که معرفی کردین.
... پانزده ساله بودم که عشق چشمانم را با اشعه ی سحر آمیز خود باز کرد و با انگشتان آتشین خود برای نخستین بار جانم را لمس نمود و "رها" اولین معشوقی بود که با مهر و محبت خود روحم را بیدار نمود . "رها" همان کسی که با زیبایی خود ، پرستش زیبایی را به من آموخت و با مهربانی خویش عشق پنهان را به من یاد داد . او کسی است که نخستین بیت از غزل زندگی معنوی را در گوشم نواخت .
کدام جوان اولین معشوقی که با مهر خویش غفلت جوانی را به بیداری تبدیل کرده و با زیبایی اش در دل او رخنه می کند را به یاد نمی اورد ؟ هر جوانی در بهار زندگی اش "معشوقی" دارد که در هنگام غفلتش به سراغ او می آید و به تنهایی اش معنایی شاعرانه می دهد و وحشت روزهایش را مانوس و سکوت شبهایش را آمیخته با آهنگ می سازد.در پندهای کتابها و تاثیرات طبیعت سرگردان بودم که ناگهان عشق از لبان "رها" در گوش دلم نواخته شد و زندگی سرد و فقیرانه ام را مانند روزگار آدم در بهشت نمود .
ناگهان "رها" را همچون گوهری از نور در برابرم ایستاده دیدم ! "رها" همان حوای این دل آکنده از اسرار و عجایب است . مرا به "بهشت عشق و پاکی" وارد نمود . البته آنچه نصیب آدم (ع) شد نصیب من نیز گشت ، و آن شمشیر آتشینی که آدم را از بهشت بیرون راند همچون شمشیری است که مرا با درخشش لبه ی تیزش ترساند و به اجباااااااار از بهشت عشق دور کرد ... دور کرد قبل از اینکه طعم میوه های خیر و خوبی اش را بچشم و همچنین پیش از اینکه با او سخن بگویم . اخ.
و اما امروز در نوزده سالگی ام ... در روز های تاریکی که جز خاطرات دردناکی که همچون بالهای شکسته در دلم پر می زنند و آه های بدبختی را در اعماق سینه ام بر می انگیزند و اشکهای نا امیدی را از مژگانم جاری میسازند ، چیزی برایم باقی نمانده است ... جز بالی شکسته ... اما امیدوار به لقای حق و لا غیر . و حرف آخر .. قطعه شعر هایی که این روزها ..این روزها .. دلم را نوازش می دهند ...
خداااااااااااااای دل ...
امشب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داری ام
با او بگو چه می کشم از درد اشتیـــاق شاید وفـــــا کند و بشتابد به یار ی ام
ای دل چنان بنـــــــال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تـــو از دل نمی رود هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای آسمان به سوز دل من گواه بــــاش کز دست غـم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب بدور از آن نگار
مانند شمع سوختم و اشک ریختم اشک ریختم
و یا می نالم از ... از ... اخ از ... ای خدااااااااااااااا از ...
اخ .. داد ای دل ... یاااااااااااااار ... اخ دااااااااااد.. داد ای دل ... اخ
چه کردم که دلم از فــــراق خون کردی چه اوفتـــاد که درد دلــــــم فـزون کــردی
چرا ز غـــم دل پر حسرتـم بیــــازردی چه شد که جان حزینم زغصه خون کردی
دوای عشـــــق بر افروختی چنان در دل که در زمان علم صبــــر سرنگـون کردی
زاشتیــاق تــو جانم به لب رسید بیــــــــا نظر به حال دلــم کن ببیـن که چون کردی
همه حدیث وفــــــا و وصــــال می گفتی چو عاشــق تو شدم قصه واژگــون کردی
هــــــزار بــار بگفتـی نکـــو کنــم کارت نکـو نکــردی و از بد بدتر کنـــون کردی
کجا به درگه وصل تــو ره توانم یـافت
چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی
...
پ ن : همونطوری که قبلا عرض کردم آخرین پست وب رو نوشته بودم اما دلم نیومد در این فصل زیبا "پاییز عشق " سلطان فصلها ... گوشه ای از احساساتم رو بیان نکنم ... بوستان اندیشه تمام شد و ادامه ندارد.
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
به نام خدا ... سلام دوست عزیز ... بالاخره متن اخر وبلاگ رو که در اصل پاسخ سوال دوست عزیز ی بود که فرموده بود ...
" آیا سه سال برای عاشقی کافیست ؟ " ... خب ...به خاطر اینکه اخرین پست وبلاگ هست سعی کردم شخصی نکنم متن رو و جوری بنویسم که هر کسی با هر تفکری بتونه استفاده کنه ... چه عشق الهی .. و چه عشق زمینی ... و چه اول راه باشه چه اخر راه ... مهم اینه که هر کسی بتونه از متن استفاده کنه ... با اینکه سرم شلوغ بود و گرفتار بودم .. با همین وقت سعی کردم با فکر جواب رو بنیوسم ... چون متن زیاد بود خیلی فشرده نوشتم مثل همیشه با دو زبون خودمونی و داستان ! بر خودم لازم میدونم همین جا از همه دوستان تشکر کنم ...به خاطر نظرات زیبا و سازنده شون که همیشه چراغ راهم بوده ... در اسرع وقت میام باقرار دادن مطالب قبلی وب در قسمت موضوعات و مرتب کردنش غزل خداحافظی رو تمام کنم ... نمیدونم چقدر موفق بودم در نوشتن وبلاگ و بیان منظورم ...امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید .
با ارزوی موفقیت برای همه شما ...
قبض ( سوختن ) و بسط ( شکفتن ) عاشق
همونطوری که برای رشد و بارور شدن دانه گذر زمان و فصل ها لازمه ٬ برای رشد و کسب معرفت ما آدمها قبظ و بسط لازم و شرط هست . مولانا خاک رو به دزد تشبیه میکنه که میخواد دانه رو پنهان کنه و مانع رشد اون بشه ٬ اما خدا ... بهار رو که نشونه لطافت او و پاییز که نشونه قهار بودن اوست رو میفرسته تا خاک بذر هاش رو شکوفا کنه !
جسم خاکی ما آدمها هم میخواد پرنده ی روح رو محبوس کنه و به آنچه جسم راضی میشه عادت بده ؟! و سکون رو بر روح حاکم کنه و مانع پرواز و رهایی بشه . اما خدای مهربون که قابض و باسط هست برای عشاق حقیقی قبظ و بسط میفرسته تا ما در سوختن و شکفتن عیب های خودمون رو بفهمیم و خوبی ها و زیبایی ها رو پیدا کنیم ... واسه همینه که آدم هرچه عاشق تر باشه بهتر و محبوب تر هست چه در نزد دیگران و چه خدا !
هر چه عاشق در عشقش بیشتر استوار و ثابت قدم باشه بهتر میتونه بندگی خدا رو کنه و از زیبایی های زندگی لذت ببره . بهتر بگم با سوختن و گریه و غم شیرین عشق ٬ متواضع و سر شکسته تر میشه و با آرامش زیبای بعد از گریه و تحمل درد عشق ٬ اوج میگیره و به خدا نزدیکتر میشه ؟ هر کدوم از شما خواننده های وبلاگ که عشق رو درک کرده باشید خوب میدونید که هر چه عاشق بیشتر در سختی بیفته ٬ عیب هاش رو بهتر میتونه بفهمه و بر طرف کنه ! و هر چه بیشتر از این درد عشق راضی باشه ٬ بیشتر به آرامش میرسه و البته در نزد خدا محبوب تر هست.
روایت هست که خدا وقتی میخواد بنده هاش رو به کمال برسونه و به خودش نزدیک تر کنه ٬ اون ها رو در سختی و آسایش پی در پی قرار میده و امتحان میکنه بنده هاش رو ... خوشا به حال اونی که همیشه سربلند باشه از امتحان ... من هرچه از عشق فهمیدم رو تا جایی که یادم باشه براتون مینویسم ... به امید اینکه مفید واقع بشه ؟! چون آخرین متن وبلاگ هست از خودم نمیگم و از" عاشق "حرف میزنم ... چون آدمهای عاشق تر از من هم هستند ...
میخوام از تجربه بگم ٬ از خوبی ها و زیبایی های غم شیرین عشق ... از بین رفتن غرور و خود خواهی بهترین نعمت عشق هست ٬ قلب عاشق که به یاد خدا باشه به راحتی به وصال و آرامش میرسه ٬ با غم عشق آدم ذلیلی و بدبختی و بیچارگی خودش رو در مقابل خدا می بینه ...درک می کنه ... حس می کنه ... ٬ خجالت میکشه ٬ میفهمه چقدر کوچکه و خدا چقدر بزرگ !
اما با همین از بین رفتن منیت و خودبینی آدم بیشتر احساس دوستی و نزدیکی به خدا می کنه ... قشنگ تر بگم ... عاشق خودش رو در آغوش یارش می بینه و حس می کنه که قطره ای هست که به دریا پیوسته ! حس می کنه گدایی هست که در مقابل شاهی نشسته ! و دلش از شوق محبت دوست لبریز و مست هست ... مثل همین شعر که اظهار خوشحالی می کنه از این وصال گدا و شاه
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
برای همین هست که هرکه بیشتر خود بینی اش از بین بره .. بیشتر در خودش فرو میره وبهتر خودش رو میشناسه و بهتر میتونه با معشوقش انس بگیره و شبیه یارش بشه ٬ تا جایی که ...
روزگاری شد که تا شد بی شکی بـا تـویی تـو ٬ یکـی من یکـی
تو منی ٬ یا من تو ام ٬ چند از دوی با تو ام من ٬ یا تو ام ٬ یا تو تویی
چون تو من باشی و من تو بر دوام هر دو تن باشیـم یک تن والسـلام
... بذارید با زیون دیگه ای حرف بزنم ٬ با زبون داستان ! شاید اینجوری بهتر بتونم منظورم رو بیان کنم ؟! میخوام از وصال عاشق و معشوق حقیقی بگم ...
عاشقی به در خانه معشوقش رسید :
آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش : کیستی ای معتمد ؟
معشوقش میپرسه که هستی ؟ و عاشق جواب میده :
گفت من ٬ گفتش برو ! هنگام نیست ؟! بر چنین خوانی مقام خام نیست ؟!
آره ... معشوق ... به عاشق راه نمیده ؟! چون به ظاهر عاشقه و در معنا عاشق نیست ! حافظ میگه :
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست احرام کعبه دل بی وضوببست
... و اینجا نیاز به ناز معشوق و نشان دادن زلف و ابروست تا دل عاشق پر خون بشه و خودش رو بسازه ...
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راز هزار چاره گر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و در ببست
... عاشق که در ابتدا مشتاق وصال هست و هنوز در "من" خود گرفتاره ... معشوق میگه برو و زمانی برگرد که از خامی به پختگی برسی و ظاهر و باطن تو یکی شده باشه ؟! یکدل و یکرنگ بشی ...
خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد ؟ کی وارهاند از فراق
آتش هجر و فراق میتونه عاشق رو از خامی به پختگی برسونه ! اما هر کی به قدر توانش و صبرش ! بعضی ها کم میارن و شروع میکنن به دست و پا زدن ... اما گروهی هم صبر میکنن ... زغال میشن ! میسوزند و حتی خاکستر میشن ! اما حتی در اوج بی مهری معشوق ٬ باز به تردید و اعتراض نمی افتند !!! خوشا به حال اونها ... گفتار و کردارشون یکی میشه ٬ صادق و با محبت ... و دوست داشتنیییییی . نمی خوان شرایط و مشکلات رو به وفق مرادشون تغییر بدن ! بلکه مرادشون و خواسته شون رو بر طبق شرایط تغییر میدن !!! و اینجا یعنی رضایت کامل از اینکه ... هر چه خدا بخواهد همان میشود . به خدا که مثل ما هستند این آدمها ٬ از آسمون که نیومدن ... از زمین به آسمون رفتند ... از زمین به آسمون عشق خدا پرواز کردن ...
برگردیم به داستان ...
رفت آن عاشق سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر
پخته شد آن شوخته پس بازگشت باز گرد خانه معشوق گشت
... این سفر کردن و سوختن همون تحمل دوری معشوق هست ... همون تحمل درهای بسته ای هست که گفتن بعد از هر سختی آسایشی هست ! تحمل بی محلی های معشوق هست ...
خدا فرموده : هرگاه انتخاب کردی شک نکن ! این امتحان راه توست ٬ میگی نه من لیاقت ندارم ؟ اهلش نیستم ؟ اینها برای من نیست ؟! شک نکن که شیطان هست که اومده تو رو دلسرد کنه ؟! ... حتی اگر عاشق حقیقی نیستی ... حتی اگر عاشق حقیقی نیستی اما به همون اندازه که عاشقیییییییی امتحان می شوی ...
خیلی از بزرگان هنگام مشکلات زمزمه کردند : ای دل تنها ی عاشق ! ای که از بی مهری و بی اعتنایی از سنگینی و قبض و گرفتگی و از فشار مشکلات به چه کنم چه کنم افتاده ای ... او تو را رد نمیکند ... مواظب باش تو ردش نکنی ! ...
به کمک خدا در این سفر بعد از پشت سر گذاشتن نشیب و فراز هاست ٬ که عاشق لایق وصال میشه ٬ و حالا عاشق به خانه ی معشوق که برسه ...
حلقه زد بر در ٬ به صدر ترس و ادب بانگ زد یارش : که بر در کیست آن ؟
تا بنجهد بی ادب لفظی زلب گفت : بر در هم تویی ای دلستان ...
... بله ٬ معشوق بی صبرانه منتظر هست تا عاشق بیاد و دوباره در بزنه ٬ اما این بار ... ناب و خالص ٬ رها شده از کاستی ها و بدی ها ... و غرق شده در دریای عشق و محبت ... آنقدر صفات معشوق رو در خودش جمع کرده و با معرفت شده و در ظاهر و باطن به خوبی آراسته شده که وقتی ...معشوق پرسید کیستی ؟ ... عاشق جواب میده ... بر در هم تویی ای دلستــــــــــــــــان .
آخ قربون این لحظه عشاق ٬ اون وقتی که معشوق با ناز ندا بده ...
گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو "من" را در سرا
می بینی چه زود گذشت دوران قبض و دوری ! ولی برکات عجیبی برای عاشق میاره ٬ اینجاست که معشوق میگه ... تو تلاشت رو کردی که ناب بشی ... پاک بشی ... صبرت زیاد شد ... همون سوختن بی لذت ٬ سیاهی درونت رو محو و نابود کرد ! ... دل کندن از بدی ها و تعلقات رو تجربه کردی ... خودت رو در دست من رها کن ...
جز سر کوي تو اي دوست ندارم جايي در سرم نيست بجز خاک درت سودايي
بر در ميکده و بتکده و مسجد و دير سجده آرم که تو شايد نظري بنمايي
اين همه ما و مني صوفي و درويش نمود جلوه اي تا من و ما را زدلم بزدايي
در زدم و گفت کيست گفتمش اي دوست دوست
گفت در آن دوست چيست گفتمش اي دوست دوست
گفت در آن آب و گل ديده ام از دور دل او به چه اميد زيست گفتمش اي دوست دوست
گفتمش اين همدميست گفت عجب عالميست ساقي بزم تو کيست گفتمش اي دوست دوست
در چو برويم گشود جمله بود و نبود ديدم و ديدم که اوست گفتمش اي دوست دوست
از دل هر ذره اي مي شنوم دوست دوست ذره مبين در ميان چيست جز او دوست دوست
جز سر کوي تو اي دوست ندارم جايي ندارم جايي
در سرم نيست بجز خاک درت سودايي
...
با ارزوی موفقیت برای شما دوستان عزیز. خدا یار و نگهدارتون.
ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم امید زهرکس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضه ی خلد است انگار که دیدیم ، ندیدیم ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم
"وحشی" سبب دوری و این قسم سخن ها آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
***
سلام دوستان عزیز ... مدتها بود که منتظر همچین روزی بودم که کاری که باید ، انجامش بدم ...
چند بیت زیبایی که بالا نوشتم از وحشی بافقی ... برا اهل دل هست ...هرکی اهلش هست ... فهمیده من چی میخوام بگم ...و درد من چیه ... و حتما می پذیره ... اما من به همین کفایت نمیکنم و ادامه میدم ...
"عشق من" موضوعی هست که من برا این پست انتخاب کردم ...
به اصرار چند تا از دوستان اینجا نوشتم و امیدوارم نظرات پر از لطف شما مرحمی باشه به دل من ...
خیلی ها میگن ادم یه بار به دنیا می اد ، یه بار هم عاشق میشه و یه بار هم میمیره ...
و بعضی ها هم بار ها معشوق عوض میکنند و عاشق میشن و...
نظر من با هر دو گروه هست ! یعنی بستگی به طرف داره که چه روحیه و احساسی داره ...
من خودم رو بیشتر به گروه اول نزدیک میبینم ...
اونهایی که از "عشق من " مطلع هستند و مخاطب اصلی این متن هستند ...
بدونید که من برای نظرات شما احترام قائل هستم ...
اما انتظار تغییر نظرم رو نداشته باشند ...
من تصمیم گرفتم با سکوت و یا با پیامی بهش بگم که ...
خیلی سخته واااااااااااااای
بگم که ...
(بذارید با زبون شعر بگم که یارای سخن گفتن ندارم به خداااااااااا)
...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
...
آخ ... اره من بودم و سه سال هجران ... من بودم و سه سال درد عشق
من بودم و سه سال انتظار ... من بودم و ...
اما خدا میدونه دیگه دلم طاقت نداره ... اخه تا کی ... تا کی
دیگه تحمل این همه سختی رو ندارم ... تحمل گریه های شبانه رو ندارم
دیگه نمیخوام بیش از این درد بکشم توی راهی که سرانجامش معلوم نیست
بهترین کار ترک این عشق ... فراموش اون و ادامه دادن راه خداااااااااااست
...
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرض کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهم بود
...
غیر از خدا کی میدونه که من با چه جفاهاییش ساختم و سوختم ... اره این جفاها حکایت دیرین ناز معشوق هست اما اون هم حدی داره و مکانی ... وگرنه اینو میگم همیشه...
اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست مراد خویش دیگر باره من نخواهم خواست
یا بهتر بگم ...
اگر مراد تو اینست بی مرادی من تفاوتی نکند چون مراد یار منست
...
پیش او یار نو و یار کهن هردو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکیست نغمه ی بلبل و غوغای زغن هردو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
چون چنین هست پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به
نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
...
اصلا کی میدونسته ... شاید این مدت داشته با احسالات من بازی میشده ... هرچی بوده تموم شد دیگه ! دیگه بسه
چه معلوم که چه نقشه هایی پشت پرده بوده ... پناه بر خدا ... من کی هستم که بگم واگذارش کنم به خدا ... خدا با اون عظمتش این همه بخشنده هست ... من که بنده اش هستم ... میگم خدا یا تو ببخش من کسی نیستم ...
...
آنکه بر جانم از او دم به دم آزارای هست میتوان یافت که بر دل زمنش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر
با غزالی و به غزلخوانی و غوغای دگر
...
کی گفته که فراموش کردنش سخته ؟ هرکی بخواد میتونه ... فقط کافیه خودم رو باور کنم و یا علی بگم ...
اون وقت هست که من میتونم به راحتی با کمک خداااااااااا فراموشش کنم و با دعای خیرم بدرقه اش کنم به سوی اینده اش و خوشبختی ای که من آرزو دارم براش ...توکل بر خداااااااااا
...
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افاسنه و افسون نرود چه گمان غلط است این ، برود .. چون نرود ؟
...
دیگه من اون حس و حالی که داشتم.. اون احساسی که در موردش داشتم الان ندارم ... با دل خون با دیده تر از این وادی میگذرم و فقط دعا میکنم برا خوشبختی اش ...و بهتره برا یه بار هم شده حرف عاقلان رو گوش کنم و به تجربه دوستان احترام بگذارم...
...
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان کوش کند
...
حرف آخر : من توکلم همیشه بر خدا بوده و هست و مطمئنم اگه خواست خدا این وصلت بوده نه من و نه هیشکی نمیتونه کاری بکنه ... چون خدا همیشه خیر و خوبی ما رو میخواد و شایدم خدا نظر دیگه ای داره و صلاح بر این هست که اسم من با کسی دیگه نوشته بشه ...ان هم بیتهای اخر و حال زار من :
...
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یارنمی باید بود یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
به نام نامی حضرت دوست که هرچه داریم و هست از اوست
سلام دوستان عزیز ... امیدوارم که حالتون خوب باشه ...
متن جدید رو چند قسمتی نوشتم ...
اول داستان الهام بخش !!!
آره داستان ... خیلی از ما ادمها تا اسم داستان رو می شنویم میگیم مگه ما بچه ایم که داستان بخونیم ؟ یا بعضی ها که داستان میخونن واسه اینه که هنوز اون طبع کودکیشون رو همراه دارن و دارن باهاش زندگی میکنن !!! اما روی سخن ما کسانی هست که از داستان عبرت میگیرن ...
بهتر بگم ... ما به جای لالایی برای بچه ها داستان میخونیم تا خوابشون ببره !!!
اما برای ما بزرگترها درست برعکس ... داستان میخونیم تا از خواب بیدار بشیم !!!
آره از خواب غفلت بیدار بشیم... به خودمون بیایم و به زندگیمون سر وسامانی بدهیم و از نعمات خدای مهربون به درستی استفاده کنیم .
...
روایتی که انتخاب کردم ... از کتاب " خودسازی ( تزکیه و تهذیب نفس ... اثر حضرت آیت الله ابراهیم امینی هست "" و دستور العمل حضرت امام علی (ع) برای سالکین طریق عشق الهی .
...
نوف مي گويد : امير المومنين علي (ع) راديدم كه با سرعت مي رفت ، عرض كردم : مولاي من كجا مي رويد
فرمود : نوف مرا به حال خود بگذار ، زيرا آرزوهايم مرا به سوي محبوب مي برد ، عرض كردم : مولاي من آرزوهايت چيست ؟
فرمود : آنكس كه بايد آروزهايم را بداند مي داند ، و نيازي به بيان آنها براي ديگري نيست .
مقتضاي ادب اين است كه بنده ي خدا غير او را در نعمت ها و حاجتها شريك قرار ندهد ، عرض كردم : يا اميرالمومنين من از غلبه ي هواي نفس و طمع به امور دنيوي بر خودم مي ترسم ؟ فرمود : چرا از نگهدارنده ي خائفين و پناهگاه عارفين غافل هستي ؟ عرض كردم او رابه من معرفي كن ...
فرمود : او خداي بزرگ است كه با تفضلات او به آرزويت مي رسي . با همت خود به او توجه كن و آنچه را در قلبت وارد مي شود خارج ساز و اگر اين امر بر شما دشوار آمد من ضامن آن هستم ؟! به خدا بازگرد تمام توجهت را به سوي او معطوف بدار .
... خدای سبحان مي فرمايد :
به عزت و جلال خودم سوگند : اميد آن كس را كه به جز من اميد داشته باشد قطع مي كنم . لباس خواري و ذلت را بر او مي پوشانم و از قرب خويش دورش مي گردانم .
از ارتباط با خودم او را قطع مي كنم و يادش را مخفي مي نمايم .
واي به حال او آيا در مشكلات به غير من پناه مي برد ؟ در حالي كه حل مشكلات به دست من مي باشد . آيا به غير من اميد دارد در حالي كه من زنده و جاويد هستم .
آيا در حل دشواريها به درب خانه بندگان مي رود ؟ در حالي كه درب خانه آنها بسته است ، آيا درب خانه مرا رها مي كند در حالي كه باز است ؟
چه كسي به من اميد داشته و اميدش را قطع نموده ام ؟ اميد بندگانم را به خودم بسته ام ، و آن را برايشان نگهداري مي كنم ، آسمان را از كساني پر كرده ام كه از تسبيح من خسته نمي شوندو به فرشتگان گفته ام كه درهاي بين من و بندگانم را هيچ گاه مسدود نسازند .
آيا كسي كه مشكل برايش پيش آمده نمي داند كه جز به اذن من كسي نمي تواند آن را حل كند ؟ چرا بنده در خواسته هايش به من رجوع نمي كند با اينكه آنچه را نخواسته بود عطا كردم ؟!
چرا از من سوال نمي كند و از غير من سوال مي كند؟ آيا تصور مي كني كه ابتدا به بنده ام عطا مي كنم ولي اگر سوال كند او را محروم سازم ؟ آيا من بخيل هستم كه بنده ام مرا بخيل مي داند ؟ آيا دنيا و آخرت در دست من نيست ؟
آيا كرم و جود از صفات من نيست ؟ آيا فضل و رحمت در دست من نيست ؟ آيا آرزوها به سوي من منتهي نمي شود ؟ كيست كه آنها را قطع كند ؟
به عزت و جلال خودم سوگند اگرخواسته هاي همه ي مردم دنيا را جمع كنم و به هر يك از آنان به مقدار خواسته همه بدهم ذره اي از ملك من ناقص نخواهد شد . آنچه از جانب من عطا مي شود چگونه نقصان مي پذيرد ؟
چه فقير و بيچاره است كسي كه از رحمت من مايوس باشد ؟ چه بيچاره است كسي كه نافرماني كند ، كارهاي حرام را مرتكب شود و حريم مرا نگه ندارد و طغيان كند .
خدا در قرآن مي فرمايد : قسم به نفس و آنچه او را نيكو و معتدل بيافريد و راه انحراف و تقوا را به او الهام نمود . همانا رستگار شد كسي كه نفس خويش را تزكيه نمود و زيانبار شد كسي كه او را آلوده ساخت . (سوره مبارك شمس آيه9 )
.........................................................................
وقتي كه تنهاي تنها ميشي ، وقتي كه دوستات اونهايي كه نيازمند ياريشون هستي ، در حساس ترين نقطه رهات مي كنن ، وقتي توي دست همون ها كه پشت گرمي محسوبشون مي كردي خنجري مي بيني ، وقتي زيرسنگي كه به استواريش سوگند مي خوري و تكيه گاهش مي شمري ماري خفته مي بيني كه در تكان حادثه از خواب جهيده ، وقتي كه امواج امتحان خاشاك دوستي هاي سطحي رو مي ربايد و لجن متعفن خود خواهي و منفعت طلبي رو عريان مي سازه ، وقتي كه هيچ دستي براي دوستي گشاده نمي شه ...
يك ملجاء و اميد و پناهگاه مي مونه كه هيچ حادثه اي نمي تونه اون رو از تو بگيره ، اون حتي در مقابل بدي هاي تو خوبي مياره و به زشتي هاي تو پرده ي اغماض مي افكنه ... اگه بدوني كه محبت و اشتياق او به تو چقدره ، بند بند تنت از هم گسسته مي شه ...
پس چرا در انتها به او برسي ؟! ...
از او آغاز كن ! ...
پيش و پيش ازهمه خدا رو دوست بگير و ملاك و شاخص دوستي هات قرار بده ، هر كه به خدا نزديك تر و صفات خدايي در او متجلي تر ، دوست تر و صميمي تر ...
و تو كه چنين دوستي و رفاقتي مي طلبي ، خود پيش از ديگران به خلق و خوي الهي آراسته تر مي شوی ...
دلت هميشه گرم خدا باد ... انشاءالله .
.............................................................
سخن نویسنده وبلاگ "محمد"با شما دوستان عزیز :
( اگه میخوای درد دل منو بخونی بیا تو)
با تشکر "محمد"
www.akharin-zemzemeh.blogfa.com
خـلـد گـر بـه پـا خـاری آسـان درآیـد چـه سـازم بـه خـاری کـه بـردل نشیند
بـنـازم بــه بــزم محبـت کــه آنـجــا گــدایــی بــه شــاهــی مـقـابـل نشیند
بــه دنـبـال محمل چـنــان زار گـریـم کـه از گـریـه ام نـاقـه در گــل نشیند
مـرنـجـان دلـم را که ایـن مرغ وحشی زبـامـی کـه بـرخـاست مشکـل نشیند